نام رمان : من و داداشم و دوتای دیگه

نویسنده : دکتر۷۵ کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۵٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۴۷۶

خلاصه داستان :

این داستان در مورد یه خواهر و برادره که به صورت ناخواسته و اجباری وارد خونه ی عموشون میشن و اونجا حسابی درگیر میشن. اونم درگیر یه روح سرگردان که از اونا کمک میخواد. بعد از کلی اتفاق می تونن با خانواده روح ارتباط برقرار کنن و به کمک اونا با عث آرامش اون روح میشن و البته این مابین برای خانواده خودشون هم اتفاقات جالبی می افته.

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از دکتر۷۵ عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

«حوله رو محکم کوبیدم توی ساک و دوباره با غر به مامان گفتم:
ـ حالا نمیشه شما همین یه بار رو به این مأموریت نرید.
مامان ـ نه مامان، نمیشه.
ـ آخه برای چی؟ ترو خدا مامان.
«مامان سرشو آورد بالا و با چشمای میشی رنگش کاملا جدی نگام کرد. خجالت کشیدم و سرمو انداختم
پایین. مامان با لحن آرومی گفت:
ـ ببین هانیه، تو خودتم می دونی من چقدر برای کارم زحمت کشیدم. می دونم توقع بی جاییه ولی خواهش می کنم درکم کن.
«دوباره اشک توی چشمام جمع شد. مامان هم ناراحت شد. دیگه هیچی نگفتم و شروع کردم به جمع کردن بقیه وسایلم. دوست نداشتم خونه ی نقلی و قشنگ خودمون رو رها کنم و به خونه عمو برم. اونم عمو عباس. آخه طوری که شنیده بودیم یه جوراییه. عجیب غریب. با خودم در باره ی عمو عباس فکر می کردم که صدای مامان از فکر درم آورد. نفهمیدم چی گفت برای همین ازش پرسیدم:
ـ مامان چی گفتی؟
مامان ـ گفتم همه چیزو برداشتی؟
ـ بله مامان.
مامان ـ حامد چطور؟ اون ساکشو آماده کرده؟ اصلا الآن کجاست؟
ـ نمی دونم. البته فکر نکنم که آماده کرده باشه. آخه هنوز صدای تیراندازی از تو اتاقش میاد.
«مامان فریاد زد:
ـ حامد، تا ۱۵ دقیقه دیگه اگر با ساکت جلو در نباشی من می دونمو تو.
«حامد از داخل اتاقش فریاد زد:
ـ مامان قطع و وصل میشه.
مامان ـ الآن که اومدم برات می فهمی که چی گفتم.
حامد ـ آهان، حالا آنتن اومد. اُکِی مامی.
«مامان سرشو تکون داد و آرام خندید. زیپ ساکو کشیدم و به سمت آینه رفتم. داشتم برای صدمین بار شالمو درست می کردم که چشمم به عکس بابا خورد. عکس بچگی منو حامد که کنار هم دیگه ایستاده بودیم هم کنارش بود. مامان و بابا موهای من رو هم پسرونه زده بودن و تن هردومون یه جور لباس پوشونده بودند. بابایی که هیچ وقت ندیدمش و هیچی ازش یادم نمیاد. یاد بچگی هامون افتادم و خنده ای کمرنگ روی لبهام جا بست. عکس ها رو برداشتم و گذاشتم توی ساک. مامان همه وسایلشو جمع کرده بود. خیلی سخت بود که می خواست ما رو برای شش هفته تنها بگذاره. این اولین باری نبود که مامان می رفت به مأموریت های کاری. اما تنها نکته ای که منو حامدو بیشتر از هر چیزی ناراحت و عصبانی می کرد این بود که این بار بر خلاف همیشه که دایی می اومد خونمون ما باید می رفتیم خونه عمو. جایی که تا الآن نرفته بودیم. مشکل ما خونه نبود بلکه خود عمو بود. عمویی که تا به حال اونو یک بار هم ندیده بودیم. یعنی حتی نمی دونستیم قیافش چه جوریه! و تنها چیزی که ازش می دونستیم این بود که آدم خشکیه. تازه این حرف رو هم بر اساس گفته های مادرم می دونستیم.